اينم از عيدمون.عينهو يه چماغ نشستيم خونه. نه كاري نه تفريحي.داشتم فكر ميكردم كه قبلا كه مدرسه ميرفتم چقدر تعطيلات حال ميداد.اونموقع كه تيريپ پيك نوروزي بود.همشو نگه ميداشتم تا روز آخر .بعد روز آخر هول هولكي مثل كسي كه از روز اول بدنيا اومدنش نشاشيده باشه مينشستم پاش و بسم الله.ولي الان كه دانشگاه ميرم و نه كاري و نه چيزي نه ترس از سربازي ،كل روزهاي سال كه تعطيبم هيچ حال اين 13 روز لعنتي هم كه اضافه بشه هيچي ديگه.مثل تاپاله بايد بشينم خونه.از اول عيد كه تاحالا كف كردم ، هر فيلمي داشتم نشستم دوباره ديدم .از كنستانتين و كد داوينچي بگير تا هر فيلم خزي كه گيرم ميومد ولو اينكه فيلم رو توي 10 دقيقه ببينم مثل راكي 6.راستي گفتم كد داوينچي يادم افتاد وقتي كه رفتم انقلاب واسه خريدن كتابش هي اين مغازه و اون مغازه ميكردم ببينم ميشه گير آورد يا نه.يكي ميگفت نداريم ،يكي ديگه تموم كرديم،اون يكي ميگفت اصلا نگرد نيست.بعضي هام كه فكر ميكردن ما از بمبِي اومديم الكي ميگفتن كتابش ممنوع شده و جرم داره و از اين حرفها.البته خداييش ممنوع شد چون دوستان مسيحي ما شاكي شده بودن از اينكه كتاب داره توي تهران پخش ميشه.ولي از اين ايرانيها مفت خور تر در جهان نيامد پديد.كافيه يه چيزي رو بفهمن كه ممنوع شده يا اگه دسته كسي ببينند گير ميدن،اونوقت گير آوردنش از نقل و نبات هم آسونتره.همين كتاب ،من رفتم خريدم 8000 تومان ولي اگه بگم قيمت پشت جلد چند بود ميگيد بابا تو كسخولي ، كه هستم و در اون شكي نيست.قيمت كتاب با جلد گالينكور 6500 تومان بعد با جلد شوميز 4500 تومان.اونوقت من هم كه كك تو تمبونم افتاده بود ببينم اين چيه گرفتم خوندم.ولي خداييش عجب كتابي بود.اي دن براون اميدوارم جوانان پيرو عيسي ماتحت تو را مورد عنايت خويش قرار ندهند.هر چند نميدونم الان ترتيبت رو دادند يا نه.حالا فكر نكنيد من چقد اسكولم ها؟ نه بابا ، همين قضيه دولا پهنا كردن رو خود شما بايد از من هم بهتر بلد باشيد.چرا؟ فرض ميكنيم شما بريد كتابفروشي بگيد آقا كد داوينچي رو داريد؟ خب مثلا فروشنده هم اگه كاسب باشه و از قضيه كد داوينچي خبر داشته باشه چي ميگه؟ ميگه :"نه آقا نداريم .دنبال كتاب نگرد ممنوع شده.بگيرن جرم داره.ما هم داشتيم همشو داديم رفت" . حالا اگه خريدار از درجه آي كيو در حد تخم مرغ پخته برخوردار باشه ميگه :"اه ه ه...چرا ؟..قيمتش چند بود؟" با خودش فكر ميكنه كه ايول ببين چي هست كه جلوي كتاب رو گرفتن و نميزارن بدن به خورد ملت.بذار بخريم بايد باحال باشه...اينجوري ميشه كه طرف ميگه:"آقا حالا اون زير ميرا رو نگاه كن شايد يه دونه داشته باشي"..بعلههه..خرشو گرفتم..
"حسن ببين كد داوينچي داريم ..فك كنم يه دونه كه جلد نداشت مونده بود يه نگاه بنداز"
" ..آقا قربونت چند؟"
:" 10500 تومان"
" بفرماييد دستت درد نكنه"
+ نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت
1:15 PM  توسط آقاي كيدز
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت
9:45 PM  توسط آقاي كيدز
|
خب.4 شنبه سوري هم تموم شد .بالاخره ما نفهميديم كه اين هفته بود يا هفته بعد.هنوز هم كه گذشته هي صداي ترق توروق مياد كه ميزنن.ميگن كه 4 شنبه سوري اين هفته هست .آخه هيچ سالي اينجوري نشده بود كه 4شنبه آخر سال با سال تحويل يكي بشه .امسال اولين باري بود كه مثل يه بچه آدم نشستم و بيرون نرفتم.منتظر زنگ عشقم بودم كه نزد . ولي فرداش كه زنگ زد دلم ميخواست بشنوم كه بهش خوش گذشته باشه ولي نه.مثل اينكه اتفاقي براي مادرش افتاده بوده.
خيلي دوستش دارم.كاشكي ميشد واقعا حرف دلمو بهش بزنم و بهش بگم واقعا چقدر من دوستش دارم.تاحال هيچ كسي رو به غير از مادرم به اين اندازه دوست نداشتم.تنها مشكل من اينه كه به نظرم اون فكر ميكنه من آدم پررو و دريده اي هستم.مثل همه كه فكر ميكنن.ولي فقط من زبونم درازه و حس شوخ طبعيم بالاست...اونم خيلي بالا كه همه فكر ميكنم من چقدر پر روام.ديگه با خودم قرار گذاشتم كه درصد حس شوخ طبعيم رو كم كنم تا ناراحت نشه از دستم.از اون گذشته كه دلم نمياد اذيتش كنم حتي ديگه دوران اذيت كردن من هم گذشته.ديگه انقدر به اينو اون كرم ريختم كه خسته شدم.توي مدرسه توي دانشگاه توي باشگاه توي خيابون توي محله و .... .نميدونم اگه يك روزي اونم دل منو بشكنه مثل بقيه كه شكستند با اينكه اين همه دوستش دارم چيكار بايد بكنم؟ بايد واقعا فراموشش كنم؟ دلم ميخواد عشق واقعي رو بهش بفهمونم..با اينكه اونم ضربه خورده دلم نميخواد دلش رو بشكونم و تازه اگر دلم هم بخواد هيچ وقت اينكارو نميكنم..چون واقعا دوستش دارم..دوستش دارم..
+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت
8:7 AM  توسط آقاي كيدز
|
محبت..كلمه اي كه هيچ وقت نتونستم بفهمم و تجربه كنم.نه وقتي بچه بودم و نه حالا كه بزرگ شدم .حسوديم ميشد وقتي ميديدم پدري پسرش رو بغل كرده و از ته قلب اونو ميبوسه.حسوديم ميشد وقتي پدرم دست به سر خواهرم ميكشيد و من فقط نگاه ميكردم
.حسوديم ميشد وقتي به تولد دوستام ميرفتم و ميديدم كه باباشون هم مثل خيلي پدرهاي ديگه پيش پسرشون هست.نفهميدم مگه ما چه كرده بوديم كه اينكارو كرد.هميشه به هر كسي محبت كردم از پشت خوردم.حتي به نزديك ترين كسي كه باهاش بودم.تنها كسي كه هيچ وقت به من ضربه نزد مادرم بود.هميشه هواي منو داشت بر عكس پدرم.حالا الان واسه من دم از محبت ميزنه.اينجاست كه ميگم الان به محبتش نيازي ندارم.اونموقع كه من بهت نياز داشتم ميرفتي وقتي هم كه برميگشتي نه حالي نه صحبتي . به خاطر همينه كه من به يك آدم توي خيابون نزديك تر هستم تا به پدرم.
وقتي كه روز تولدش يا عيد ميشد ميلرزيدم از اينكه برم جلو بوسش كنم.دوست نداشتم به اون نزديك بشم.چيزي كه هميشه مامانم به من گوشزد ميكرد تا يه كم با اون خوش اخلاق تر باشم ولي نميتونستم و هيچ وقت هم نتونستم اخلاقم رو با اون نرم تر كنم و هيچ وقت هم نميتونم.خودش هم انقدر سعي كرد تا اخلاقش رو با اون نرم كنه و نرم كرد ولي به چه قيمتي . به قيمت شكسته شدن قلب يه زن با خيانت پدر به همسر و فرزندانش . به قيمت ضربه خوردن يه پسر 16 ساله از شكسته شدن قلب مادرش .هر چند من اون موقع 4 سالم بيشتر نبود ولي ميتونستم گريه هاي مادرم و خواهرم رو ببينم ..اينجاست كه آدم از يك نفر حالش به هم ميخوره.وقتي كه محبت ميكني جوابت با خيانت داده ميشه....نفرت....
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت
6:48 AM  توسط آقاي كيدز
|
از امروز من نوشتنم و تمام چرنديات و چيزها رو مينويسم اينجا.اينجا مثل وبلاگ هاي ديگه من به نظرات شما نياز ندارم ولي خوشحال ميشم كه نظرات خودتونو با من در ميان بگذاريد..به قول معروف اينجا حكم يه دفترچه خاطرات رو واسه من داره....مرسي
+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت
8:4 AM  توسط آقاي كيدز
|